WELCOME TO YEKTA2.persianblog.ir

:: درباره وبلاگ ::

٭ صفحه اصلي
٭
بايگاني
٭
ايميل نويسنده
٭ لوگوي وبلاگ

 

Erorr in Your Internet Explorer !!!

:: دوستان ::

٭ لينک 1
٭
لينک 2
٭
لينک 3
٭
لينک 4

 
 

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧

::شعری از محمدعلی شاکری یکتا::

●  لقمه ی گلو گیر*** خیزش بی سرانجام غباراز گُرده ی پنجره هاوپرده ای که اتفاقش مرگ استچیزی نیست که دست ودل اینان را بلرزاند. در هوایشان پر می ریزند کبوتران بی سرزمین.بر درگاه هر خانه یهودایی ابرو درهم کشیدههشدار می دهد و پا می جنباندومارا در وحشت غروبی شنگرفیبه شام آخر دعوت می کند. نازایی بهار در طلسم ناگشوده گرفتار استکه طعم گندم در دهان گرسنگان می پیچدوخانه زادان درد از انبان معصیت هانان کپک زده می د زدند. وای  از این لقمه ی گلوگیر! 

 

سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧

::شعری از محمدعلی شاکری یکتا::

●  شاید اتفاقی تازه *** قرارمان این نبود سنجاقک زخمی!به این دو مناره ی بلند نگاه کنبا کبوترها وبازتاب فیروزه ی کاشی هاهمین که رنگت را به من دادی بال زخمی ات را می بندم.   من امانه از صخره ای می گذرمنه بر رد پای غزالان مرده می نشینمتو هم دیده بپوشان وبال شیشه ایم رااز خورشید صبحگاهی پنهان کن! قرارمان این نبود سنجاقک زخمی!هنوز لحظه ای مانده تا باد ویرانگر                     تورا با خود ببرد. به من مگو بال بزنم ولا به لای سکوت                                      گم شوم.فردا شاید اتفاقی تازه بیفتد.گردش سرسام آور فریادیبغض شکسته ای یا دستی که رنگ هایم را بدزدد. قرارمان این نبود سنجاقک زخمی!رنگ هایت را بده !بال زخمی ات را می بندمباد ویرانگر که آمد اتفاق تازه ای نمی افتد.             

دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦

::گمشده!!::

● کلیه ی اشعار این وبلاگ گم شده است .از یابنده خواهش میکنم آنها را سر جایشان بگذارد!!!!!!!!!!!!!!

شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦

::شعری از محمدعلی شاکری یکتا::

● 

نوازش

***

پریان شب زنده دار

از پرسه ی شبانه می آیند

برهنه پای و پوشیده روی.

 

از این پیشانیِ به شب نشسته

نه سپیده دمی  به مبارکباد

نه خامشیِ آتشدانِی شبانه .

 

با دستی زخمی نوازش می کنم

ترانه ای را که با حنجره ی خسته

                         به آسمان بخشیدی.

 

صدایت را می نوشم

 سکوت زیبا می شود 

وجهان ،شهرهای خون آلود را

از نقشه ی جغرافیا پاک می کند.

چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦

::شعری از محمدعلی شاکری يکتا::

● 

    نمایشگاه تعطیل است

***

 

انگشتانم

در قلب تابلوی نقاشی سبزمی شود.

ازمسیر رنگ خاکستری

سوی آفاق سربی رنگ می روم

با چهره ای مات به سایه ی سنگ

در نگاهی کبود به سپید ترین کبوتر خانگی

بال وپر می دهم.

 

حالا که نمایشگاه تعطیل است

نمی خواهد زحمت بکشید

تنها طرح ساده ای از لبخندتان کافی است

تا من تابلوهایم را

بر قدیمی ترین دیواربیاویزم و

تمام این کبوترها را از قاب کهنه آزاد کنم.

سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦

::شعري از مجموعه ی <عطش از دريچه ی آفتاب/۱۳۵۳::

● 

 

 

 

مرگ هزار ساله

 

***

 

آواز سالیانه ی شبگرد پیر

از جان پناه

            برسنگفرش فروریخت:

مرگ هزار ساله مبارک!

- گویا

مردی برای زنده شدن

زیر صفیر باد

                لِه شد.

*

وقتی

مرگ هزار ساله ی من

از کوچه می گذشت

بودا

نیلوفر زمینی خود را

در دست های خوب برهما

پوسیده یافت.

وقتی مرگ هزار ساله ی من

از کوچه می گذشت

زردشت

ایمان به رستگاری آدم را

                        باور نداشت.

*

چشمم چراغ مرثیه ها شد.

                                       بهمن 1351

سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦

::شعری از:محمدعلی شاکری يکتا::

● 

 

این اعلامیه را بخوانید

 

***

 

خوشبختی از بیل بوردهای اتوبان

چشمک می زند به چراغ راهنمایی.

هنوز اعلامیه ای بر آسمان تهران چسبیده است.

بخوانید !    جمجمه های سر به هوا !   بخوانید!

مرا از این واژه ها بترسانید !

تادیگر گزارشی برایتان ننویسم

اما مجبورم نکنید بگویم یکی از اینها پرسید:

رنگ ورویمان در بیرق سیاه می درخشد

دوستمان داری؟

 

یکی از اینها  اما بی هیچ پرسشی پاسخ مارا

به دشنامی از کرسی خطابه

در گوش هزار هزار جمجمه ی سر به

هوا فریاد کشید.

 

یکی دیگر فراتر از قوانین اجدادی اش

قانونی نوشت که مارا از پنج انگشت دانایی

منع می کند.

 

 

سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦

::شعر ی از :محمدعلی شاکری يکتا::

● 

  میخ برای دیوار سیمانی

***

 

 

تو حادثه ای.

ساعت 8 صبح تفرج کنان از ملکوت می آیی

آهسته آهسته از من واین راننده ی تاکسی

                                       هیولا می سازی

برای اخبار رادیو دشنام می آفرینی

نگون بار می کنی رخسار کسی را که روزنامه می بلعد.

حالا هرچه می خواهی بپرس

پاسخ دلهره آوری برایت کنار گذاشته ام.

*

بارانکی خرد خرد.

دلهره ی نشستن.

 در ساعت 30/8 میان آمدن و رفتن

ولو می شود زن صبحگاهی کنار اولین ایستگاه اتوبوس.

دیوار سیمانی.

اعلامیه ی حقوق بشر برای مردگان.

*

راستی! فرصت بده کمی فکر کنم

پشت چراغ قرمز

که از خوش رقصی اش ماه زده می شویم.

فرصت بده کمی من واین دیوار سیمانی

رنگ کنیم تیله ی چشم آن بیچاره را

که بیرون ریخته اسرار ازلی اش

وکف خیابان راه افتاده با گامی شتابزده و

نمی داند به کدام سیاره سفرکند.

*

گفتم. تو حادثه ای

پرسش هایت حادثه است

درست ساعت9 اخبار رادیو  قطره قطره آب می بارد

 روی صورت من که میخکوب شده ام روی دیوار سیمانی

و در ساعت مقرر زیباتر از سایه می گذرم

وشب که پا پس می کشم از ماه خنده آور

که قاه قاه

با میخ روی دیوار سیمانی یادگار می نویسد.

تا بخوانند در سرزمین هزار چهره ی عبوس

تا بخوابند زیر آسمان بینواترین شهرصبحگاهی

با خاموشی پریزادگانش

دعای ملتمسانه ی مردگان و غمبادهای فصلی

با اشک های موسمی اش که خردک خردک

می بارد  در ساعت 8 صبح

پاک می کند آثار جرم بی گناه ترین شهروند زمین را.

یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

::يادت نبود::

● 

باد دوره گرد بیچاره!

دیشب که می آمدی و در تنهایی ام سرک می کشیدی

یادت نبود بپرسی آن خانه زاد مهربان چرا دلگیر تر از تو

گرد خویش می چرخدو زاری اش رانمی شنوی.

من برایت می گویم.

فقط فرصت بده برگ وبارم را بر دارم واز این دنیا بروم.

اینجا کسانی گوش ایستاده اند که زیر لبخندشان

دشنامی پنهان است.

اگر بشنوند جهان را به آشوب می کشند.

                                                                           محمد علی شاکری یکتا

۸۵/۸/۲۸

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

::مخاطب نجوای آب::

● 

غرور برگ های نارنجستان!

برای چيدنت نيامده ام.

رنگ سبز را

              پاييز!

زردی آفتاب را

                  تو!

برای ديدنت آمده ام.

*

شعله ای آن سوی حصار

روشن ترم کرد.

کولی پایکوبی هايم!

گردن عريان زمستان را ببوس!

مخاطب نجوای آب!

فيروزه ی رقص نيزارها

از اين خطر که بگذريم

سرسختی سنگ و رودخانه می شويم

و تو از من عبور می کنی.

  برای نوشيدنت آمده ام.                               

 


:: Design by KEIVAN ::