● میخ برای دیوار سیمانی
***
تو حادثه ای.
ساعت 8 صبح تفرج کنان از ملکوت می آیی
آهسته آهسته از من واین راننده ی تاکسی
هیولا می سازی
برای اخبار رادیو دشنام می آفرینی
نگون بار می کنی رخسار کسی را که روزنامه می بلعد.
حالا هرچه می خواهی بپرس
پاسخ دلهره آوری برایت کنار گذاشته ام.
*
بارانکی خرد خرد.
دلهره ی نشستن.
در ساعت 30/8 میان آمدن و رفتن
ولو می شود زن صبحگاهی کنار اولین ایستگاه اتوبوس.
دیوار سیمانی.
اعلامیه ی حقوق بشر برای مردگان.
*
راستی! فرصت بده کمی فکر کنم
پشت چراغ قرمز
که از خوش رقصی اش ماه زده می شویم.
فرصت بده کمی من واین دیوار سیمانی
رنگ کنیم تیله ی چشم آن بیچاره را
که بیرون ریخته اسرار ازلی اش
وکف خیابان راه افتاده با گامی شتابزده و
نمی داند به کدام سیاره سفرکند.
*
گفتم. تو حادثه ای
پرسش هایت حادثه است
درست ساعت9 اخبار رادیو قطره قطره آب می بارد
روی صورت من که میخکوب شده ام روی دیوار سیمانی
و در ساعت مقرر زیباتر از سایه می گذرم
وشب که پا پس می کشم از ماه خنده آور
که قاه قاه
با میخ روی دیوار سیمانی یادگار می نویسد.
تا بخوانند در سرزمین هزار چهره ی عبوس
تا بخوابند زیر آسمان بینواترین شهرصبحگاهی
با خاموشی پریزادگانش
دعای ملتمسانه ی مردگان و غمبادهای فصلی
با اشک های موسمی اش که خردک خردک
می بارد در ساعت 8 صبح
پاک می کند آثار جرم بی گناه ترین شهروند زمین را.